
دو صندلي در گوشه اي از يك كافه خاطره انگيز وعده اي كه ديداري نداشت ساعتها رفت و موسيقي قديمي مي خواند: دوش ، دوش، دوش كه آن.......... صندلي روبروي من كه خالي بود و من با روياي تو چاي مي نوشيدم كافه بسته شد و من عابر كوچه هايي شدم كه در آنها ديگر نه اثري از موسيقي قديمي مانده نه از تو و نه از كافه رويا......... نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۲/۲۴ ساعت 3:19 توسط : مهر | دسته : ...
ادامه مطلب